جمعه، ۸ خرداد ۱۴۰۵
سالم بان
برگزیده ⚡ فوری هوش مصنوعی ارزهای دیجیتال پزشکی و سلامت بازار خودرو بین‌الملل
فهرست خبرها
  • اخبار
  • تماس با ما
  • درباره ما
  • گفت‌وگو | تأثیر منطق قرآنی در ادراک مذاکره و آتش‌بس

    دسته: اخبار تاریخ: 4 خرداد 1405 کد خبر: 52613

    از دیدگاه حجت‌الاسلام حریزاوی مشروعیت صلح با کفار حربی، تابع «مصلحت» و «عزت»ی است که ولی فقیه تشخیص می‌دهد.

    خبرگزاری کرلربیق قراراه؛ جهاد، صلح و آتش‌بس از مفاهیم پرکاربرد در فرهنگ دینی و نظام اسلامی است؛ به ویژه در برهه‌هایی مانند این روزها که در پی تجاوز آشکار مستکبران جهان به کشور، این واژگان در سطحی گسترده‌تر میان افکار عمومی جامعه رواج یافته است؛ با این وجود تجربه میدانی نشان می‌دهد که به ویژه مفاهیم صلح و آتش‌بس آن‌گونه که باید برای مردم و حتی برخی مسئولان شفاف و ادراک‌شده نیست؛ از این رو خواه ناخواه آنها را به جای هم استعمال می‌کنند یا دچار ابهامات و شبهاتی می‌شوند که ممکن است تبعات جبران‌ناپذیری به همراه داشته باشد و آنان و هم‌فکران‌شان را از جبهه حق جدا کند. از سوی دیگر باید توجه داشت که مفهوم این واژگان در ادبیات دینی و نظامی اسلام بسیار متفاوت با مفهوم آن در سایر مکاتب و اندیشه‌ها می‌باشد اما افکار عمومی به دلیل عدم اطلاع دقیق از این تفاوت عمیق، دچار سردرگمی و برداشت‌های نادرست می‌شود. خبرنگار حوزه و روحانیت خبرگزاری کرلربیق قراراه، به منظور تبیین این واژگان کلیدی به زبانی روان و قابل استفاده برای عموم، با حجت‌الاسلام روح‌الله حریزاوی، قائم مقام رئیس و معاون آموزش و تعالی سازمان تبلیغات اسلامی، که پژوهش‌های متعددی در حوزه‌های فقهی و کلامی دارد، گفت‌وگویی مفصل داشته است که در ادامه از نظرتان می‌گذرد. 

    * مقاتله با کفار که قرآن کریم می‌فرماید، آیا الزاما به معنای جنگ نظامی است و یا اعم از آن است و شامل مبارزه سیاسی، اقتصادی و فرهنگی نیز می‌شود؟

    واژه «مقاتله» در قرآن کریم از ریشه «ق-ت-ل» و در باب مفاعله است؛ بابی که در زبان عربی معمولاً بر نوعی رویارویی متقابل و عملی میان دو طرف دلالت دارد. از همین رو، لغت‌شناسانی همچون راغب اصفهانی در «مفردات» و  ابن منظور در «لسان العرب» تصریح کرده‌اند که «قاتَلَ» ناظر به درگیری واقعی با دشمن است؛ درگیری‌ای که ذاتاً با امکان قتل و کشته‌شدن همراه است و نمی‌توان آن را صرفاً به تقابل لفظی، فکری یا سیاسی فروکاست. این دلالت لغوی، در کاربردهای قرآنی واژه نیز به‌روشنی حفظ شده است. در آیاتی مانند «وَقاتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ الَّذینَ یُقاتِلونَكُم» (بقره/190) یا «قاتِلُوا الَّذینَ لایُؤمِنونَ بِاللَّه» (توبه/29)، فضای آیات به‌وضوح فضای جنگ، رویارویی مسلحانه، حرکت سپاه و پیامدهای نبرد است و قرائنی مثل سخن گفتن از کشته‌شدن، اسارت و غنیمت نشان می‌دهد که مقصود اصلی از مقاتله در این سیاق‌ها همان جنگ نظامی است. به همین دلیل، مفسرانی مانند طبری و فخر رازی این واژه را در قرآن به معنای نبرد فیزیکی تفسیر کرده‌اند و آن را از معانی دیگر جدا دانسته‌اند.

    علامه طباطبایی نیز در «المیزان» با دقتی روش‌مند همین معنا را تثبیت می‌کند. ایشان با تفکیک میان «جهاد» و «قتال» توضیح می‌دهد که قتال، عنوانی خاص برای مقابله عملی و مادی با دشمن در هنگامی است که نزاع به سطح جنگ آشکار کشیده شده باشد، در حالی که جهاد، مفهومی اعم دارد و هرگونه کوشش در راه خدا را شامل می‌شود. از نظر مرحوم علامه، اگرچه هر قتال، نوعی جهاد به‌شمار می‌آید، اما هر جهادی قتال نیست؛ زیرا قرآن در مواردی از جهاد سخن گفته است که هیچ‌گونه مواجهه نظامی در آن مطرح نیست، مانند آیه «وَجاهِدهُم بِهِ جِهادًا كَبیرًا» (فرقان/52) که به‌صراحت به جهاد فکری و فرهنگی با قرآن اشاره دارد. همین تمایز نشان می‌دهد که قرآن در کاربرد الفاظ خود دقیق است و میان عرصه نبرد مسلحانه و دیگر اشکال مواجهه با دشمن تفاوت مفهومی قائل می‌شود.

    بر این اساس، هرچند در منظومه کلی تعالیم اسلامی مقابله با دشمن می‌تواند در عرصه‌های فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی نیز تحقق یابد و حتی در برخی شرایط واجب شمرده شود، اما این اشکال متنوع مقابله ذیل عنوان عام «جهاد» قرار می‌گیرند، نه «مقاتله». بنابراین، از منظر لغوی، تفسیری و با توجه به تحلیل علامه طباطبایی، می‌توان گفت که «مقاتله» در قرآن ظهور و بلکه غلبه در معنای جنگ نظامی و درگیری مسلحانه دارد و تعمیم آن به هر نوع مبارزه غیرنظامی، با دقت‌های زبانی و تفسیری قرآن سازگار نیست.

    *بر اساس آیه شریفه « وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا»(انفال 61)، وظیفه حکومت اسلامی در مقابل آتش‌بس درخواستی کفار چیست؟

    بر اساس آیه «وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»، هرگاه دشمن واقعاً به صلح یا آتش‌بس گرایش پیدا کند، اصل قرآنی آن است که حکومت اسلامی نیز به سمت صلح متمایل شود و آن را بپذیرد؛ تعبیر «جَنَحُوا» که از ماده «جناح» به معنای میل و خم شدن است، نشان می‌دهد که اگر طرف مقابل از حالت تهاجمی و جنگی فاصله بگیرد و تمایل حقیقی به توقف درگیری نشان دهد، واکنش طبیعی حاکم اسلامی در منطق قرآن، پذیرش این گرایش است، نه پافشاری بی‌دلیل بر ادامه جنگ. بر این اساس، صلح در منطق قرآن امری مطلوب و مقدم بر جنگ است، اما به شرط آن‌که در مدار عزت، حکمت و مصلحت جامعه اسلامی قرار گیرد و به ذلت، سلطه‌پذیری یا تثبیت باطل منجر نشود. از این رو، حکومت اسلامی نمی‌تواند صرفاً بر اساس بدگمانی و تردید، هر پیشنهاد صلحی را رد کند؛ بلکه باید آن را امکان و فرصتی برای توقف خونریزی، حفظ جان انسان‌ها و گشودن راه‌های تازه برای هدایت و دعوت دینی تلقی کند.

    در عین حال، پیوند این آیه با آیه پیشین، یعنی «وَأَعِدّوا لَهُم مَا استَطَعتُم مِن قُوَّةٍ» نقطه‌ای راهبردی را روشن می‌سازد؛ قرآن بلافاصله پیش از دستور به پذیرش صلح، فرمان به «تجهیز و آماده‌سازی قدرت» می‌دهد؛ این کنار هم قرار گرفتن نشان می‌دهد که صلحِ مطلوب در اسلام، صلحی برخاسته از موضع ضعف و عجز نیست، بلکه صلحی است که بر پایه برخورداری از قدرت شکل می‌گیرد. در ادبیات نظامی امروز، از این وضعیت با عنوان «بازدارندگی» یاد می‌شود؛ یعنی فراهم‌سازی آن سطح از قدرت و آمادگی نظامی، سیاسی و فناورانه که دشمن را از آغاز یا ادامه جنگ منصرف کند، چون او در ارزیابی هزینه–فایده می‌بیند که حمله یا تداوم درگیری برایش بسیار پرهزینه و بی‌ثمر خواهد بود. همین منطق در آیه «وَأَعِدّوا لَهُم مَا استَطَعتُم مِن قُوَّةٍ» نهفته است: قدرتی که هم توان دفاع و مقابله را فراهم می‌کند و هم به‌صورت پیشینی، طرف مقابل را از ورود به جنگ یا ادامه آن بازمی‌دارد. فلذا، صلحی که آیه 61 از آن سخن می‌گوید، در امتداد همان قدرت بازدارنده است؛ یعنی دشمن وقتی به صلح متمایل می‌شود که قدرت و آمادگی مسلمانان را دیده و دریافته است که ادامه جنگ به سود او نیست.

    بر اساس این منطق، پذیرش صلح از سوی حکومت اسلامی، نه تسلیم در برابر فشار دشمن، بلکه تبدیل «سرمایه قدرت» به «سرمایه صلح» است؛ قدرتی که در ادبیات امروز، کارکرد اصلی‌اش ایجاد بازدارندگی و جلوگیری از جنگ است، در قرآن نیز زمینه‌ساز صلحی با عزت معرفی می‌شود. به تعبیر دیگر، اسلام از یک‌سو بر الزام آمادگی و نمایش قدرت تأکید می‌کند تا دشمن در محاسبات راهبردی خود، جنگ را گزینه‌ای غیرعاقلانه ببیند و از سوی دیگر، زمانی که همین قدرت موجب گرایش او به صلح شد، حاکم اسلامی را به پذیرش آن فرا می‌خواند؛ تا هم خون‌ها حفظ شود و هم شأن و هیبت جامعه مؤمنان آسیب نبیند.

    شاید این دغدغه مطرح شود که پیشنهاد صلح، صرفاً تاکتیکی برای فریب، خرید زمان و بازسازی قوا باشد؛ آیه بعدی یعنی «وَإِنْ یُرِیدُوا أَنْ یَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللَّه» پاسخ این شبهه را به خوبی ارائه می‌کند. قرآن امکان خدعه را نفی نمی‌کند، اما این احتمال را دلیل کافی برای بستن باب صلح نمی‌داند. وظیفه حکومت اسلامی در چنین وضعیتی این نیست که اصل صلح را کنار بگذارد، بلکه باید با توکل بر خدا، همراه با هوشیاری اطلاعاتی، رصد مستمر توان دشمن و استفاده از همان منطق بازدارندگی، وارد توافق شود. به  عبارت دیگر، توکل بر خدا در این آیه، جانشین تدبیر و محاسبه راهبردی نیست، بلکه پشتوانه و ضامن آن است؛ یعنی حاکم اسلامی هم باید از قواعد عقلانی قدرت و بازدارندگی در سطح نظامی–سیاسی بهره بگیرد و هم دل به نصرت الهی بسپارد.

    در تفسیر این آیه، بسیاری از مفسران بر پایدار بودن این حکم تأکید کرده‌اند و آن را به شرایط خاصی محدود ندانسته‌اند؛ از جمله، علامه طباطبایی در «المیزان» این آیه را بیان‌گر اصلی ثابت در سیاست خارجی اسلام می‌داند: هرگاه صلح، واقعی و مبتنی بر مصلحت باشد، رد آن برای حکومت اسلامی روا نیست؛ به‌ویژه آن‌گاه که با حفظ عزت مؤمنان و در پرتو قدرت و آمادگیِ پیش‌گفته تحقق یابد. بر این اساس، وظیفه حکومت اسلامی در برابر درخواست آتش‌بسِ دشمن، این است که با واقع‌بینی شرایط میدانی و راهبردی را بررسی کند، حقیقی بودن گرایش به صلح را تا حد امکان احراز نماید، مصلحت عمومی جامعه اسلامی را بسنجد، نسبتِ این آتش‌بس را با حفظ یا تقویت بازدارندگی خود ارزیابی کند و در صورت جمع بودن این جهات، آتش‌بس را بپذیرد و به خدا توکل نماید. حاصل چنین رویکردی، تصویری است که در آن اسلام نه جنگ‌طلبِ ماجراجو است و نه تسلیم‌طلبِ منفعل؛ بلکه دینی است که قدرت را برای ایجاد بازدارندگی و صلحِ با عزت می‌خواهد و صلح را نیز ابزاری برای گشودن افق‌های تازه هدایت، سازندگی درونی و استحکام بیشتر همان قدرت مشروع قرار می‌دهد.

    *طبق آیه شریفه «وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیَانَةً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلَى سَوَاءٍ إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْخَائِنِینَ» (انفال 58)، در مقابل دشمنی که احتمال عقلایی داده می‌شود که خدعه و نقض عهد کند، چه باید کرد؟ آیا می‌توان درخواست آتش‌بس او را پذیرفت؟

    این آیه شریفه ناظر به وضعیتی است که حکومت اسلامی با قومی روبه‌روست که درباره آنان خوف عقلایی و مستند از خیانت وجود دارد؛ یعنی نه صرف بدگمانی ذهنی، بلکه شواهد و قرائنی که احتمال نقض عهد را جدی می‌کند. در چنین حالتی، دستور قرآن این نیست که حکومت اسلامی پنهانی یا غافل‌گیرانه وارد عمل شود، بلکه باید پیمان را به‌صورت آشکار و علنی فسخ کند؛ «فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلَى سَوَاءٍ» یعنی طرف مقابل باید از پایان تعهد آگاه شود و هیچ‌گونه رفتار خیانت‌آمیز یا ضربه ناگهانی در کار نباشد. این یک اصل مهم اخلاقی و حقوقی در سیاست قرآنی است که حتی در مواجهه با دشمن نیز، خیانت را جایز نمی‌داند.

    ضمن اینکه همان‌طور که در پاسخ قبلی هم به‌صورت ضمنی به این نکته اشاره شد، این آیه به‌تنهایی نافی امکان آتش‌بس نیست؛ اگر دشمن پیشنهاد صلح یا آتش‌بس بدهد، اصل قرآنیِ «وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا» همچنان قابل توجه است؛ اما تحقق آن منوط به این است که آتش‌بس به ذلت، سلطه دشمن یا تثبیت باطل منجر نشود و مصلحت واقعی جامعه اسلامی را تأمین کند. بنابراین، وقتی خوف عقلایی از خیانت وجود دارد، پذیرش آتش‌بس فقط در صورتی معقول و شرعی است که با تضمین‌های معتبر، سازوکار نظارتی و محاسبه دقیق مصلحت همراه باشد و اگر چنین شرایطی فراهم نباشد، حکومت اسلامی باید یا از پذیرش آن خودداری کند یا اگر پیمان قبلی برقرار است، آن را به‌صورت رسمی و علنی لغو نماید.

    در جمع‌بندی پاسخ قبلی نیز به همین نکته اشاره شد که منطق قرآن در این مسأله، منطق صلح‌طلبیِ همراه با هوشیاری است؛ نه ساده‌لوحی در برابر دشمن و نه خیانت در پاسخ به احتمال خیانت. اگر قرائن جدی بر خدعه وجود داشته باشد، راه‌حل قرآن نقض پنهانی نیست، بلکه اعلام آشکار پایان تعهد است و اگر آتش‌بس بتواند در چارچوب عزت و مصلحت پذیرفته شود، اصل بر امکان پذیرش آن است. به این معنا، پاسخ این پرسش در واقع در پاسخ قبلی هم تا حدودی و به‌صورت ضمنی آمده است و این آیه آن بخش از ماجرا را تکمیل می‌کند که ناظر به نحوه برخورد با احتمال خیانت و شیوه صحیح قطع پیمان است.

    *تفاوت «صلح» با «آتش‌بس» چیست؟

    «صلح» و «آتش‌بس» هر دو به توقف درگیری اشاره دارند، اما از نظر ماهیت، گستره و آثار حقوقی، دو حقیقت متفاوت‌اند؛ «صلح» در منطق حقوقی و فقهی، به معنای پایان رسمی و نسبتاً پایدارِ حالت خصومت است؛ یعنی دو طرف نه فقط شلیک را متوقف می‌کنند، بلکه درباره موضوعات اصلی اختلاف (مرز، حاکمیت، نوع رابطه، تعهدات متقابل و…) به توافقی مثبت و قابل قبول دست می‌یابند و از دل این توافق، یک «نظم جدید» در روابطشان متولد می‌شود. در صلح، حالت جنگی به حالت عادی تبدیل می‌شود و طرفین متعهد می‌شوند که دیگر از راه جنگ مسأله میان خود را پیگیری نکنند، بلکه ریشه اختلافات را از مسیر توافقات حقوقی و سیاسی حل‌وفصل نمایند. به‌همین دلیل، صلح غالباً ماهیتی راهبردی و بلندمدت دارد؛ ولو در قالب یک قرارداد زمان‌دار منعقد شود، روح آن خروج از منطق جنگ و ورود به منطق تعامل است.

    در مقابل، «آتش‌بس» (که در ادبیات فقهی و تاریخی غالباً از آن با عنوان هُدنة یاد شده) پیش از آنکه یک دگرگونی راهبردی در رابطه دو طرف باشد، یک تصمیم موقت برای تعطیل کردن عملیات جنگی است. در آتش‌بس، لزوماً تکلیف ریشه اختلاف روشن نمی‌شود و حالت حقوقیِ جنگ همچنان پابرجاست؛ فقط طرفین، برای مدتی معین یا تا اطلاع ثانوی، از به‌کارگیری سلاح و پیشروی نظامی خودداری می‌کنند. ممکن است آتش‌بس صرفاً برای امدادرسانی انسانی، انتقال مجروحان، دفن شهدا، تجدید قوا، یا فراهم کردن فضای گفت‌وگو برقرار شود، بی‌آنکه کمترین توافقی بر سر اصل منازعه صورت گرفته باشد. بنابراین، طرفین فقط از «آتش» دست می‌کشند، اما هنوز «صلح» نکرده‌اند.

    با این توضیح، چند نکته روشن‌تر می‌شود: از جهت زمان، صلح نگاهی بلندمدت و پایدار دارد، در حالی‌که آتش‌بس معمولاً محدود به یک بازه زمانی مشخص است و پس از انقضای آن، از نظر حقوقی، امکان ازسرگیری درگیری باقی می‌ماند. از جهت هدف، صلح برای خروج از وضعیت جنگی و ساختن یک نظم جدید در روابط است، اما آتش‌بس اگرچه می‌تواند مقدمه صلح باشد، خود به‌تنهایی ممکن است کاملاً تاکتیکی و موقت باشد و فقط برای تنظیم صحنه نبرد یا فراهم کردن زمینه مذاکرات به‌کار رود. از جهت تعهدات، صلح به‌طور معمول مجموعه‌ای از تعهدات متقابل را ایجاد می‌کند؛ از تعهد به عدم تجاوز تا تنظیم روابط سیاسی، اقتصادی و حتی فرهنگی. در آتش‌بس، محور تعهد، تنها «توقف شلیک» و «عدم پیشروی» است و لزوماً هیچ نوع رابطه مثبت دیگری میان طرفین شکل نمی‌گیرد. از جهت ماهیت فقهی نیز، «صلح» یک عقد است که مخاصمه را می‌بندد و رابطه‌ای حقوقی جدید را می‌گشاید، اما «آتش‌بس» تعلیق موقت آثار عملی جنگ است، بدون آن‌که اصل وضعیت خصومت را از میان ببرد.

    هر صلحی در ذات خود مستلزم توقف جنگ است؛ ولی هر توقف جنگی صلح محسوب نمی‌شود. آتش‌بس می‌تواند پلِ عبور به‌سوی صلح باشد و می‌تواند صرفاً یک وقفه محاسباتی و میدانی در دل همان جنگ باقی بماند. این تمایز، در فقه و سیاست اسلامی، برای تحلیل مشروعیت، هدف‌گذاری و آثار حقوقی هر توافق اهمیت بنیادین دارد؛ زیرا حاکم اسلامی ممکن است در مقطعی، با توجه به مصلحت و قدرت جبهه حق، به هدنه‌ای موقت برای تجدید قوا، تبلیغ معارف و تغییر افکار عمومی تن دهد، بی‌آنکه این هدنه را به معنای خروج از موضع تقابل اعتقادی یا پذیرش مشروعیت باطل بداند و در مقطعی دیگر، اگر شرایط و مصلحت اقتضا کند، به صلحی پایدار تن می‌دهد که چارچوبی تازه و روشن برای روابط آینده ترسیم می‌کند.

    در اینجا مناسب است به واژه‌سازی هوشمندانه رهبر فرزانه انقلاب نیز اشاره کنیم که با استفاده از اصصلاح سکوت صحنه نبرد نظامی، فرصتی طلایی برای بازسازی توان هجومی و دفاعی کشور و اشتداد بعثت مردم پدید آوردند.

    *بر اساس مبانی دینی آیا در مقابل کفار و به خصوص کفار حربی اساسا «صلح» معنا دارد و یا آنچه که اتفاق می‌افتد صرفا «آتش‌بس» است؟

    بر اساس مبانی دینی، رابطه میان جامعه اسلامی و «کفار حربی» در وضعیت اولیه، بر مدار تقابل و دفاع از حریم اسلام تعریف شده است؛ اما این رابطه به معنای بن‌بستِ جنگِ دائمی و لایتناهی نیست. در حقیقت، اسلام همواره میان «مصلحت عامه مسلمین» و «خطوط قرمز اعتقادی» تفکیک قائل می‌شود. از این رو، آن‌چه در برخورد با کفار حربی رخ می‌دهد، لزوماً و منحصراً آتش‌بس نیست، بلکه بسته به شرایط، مصلحت، و میزان تهدید، هم امکان تحقق هدنه یا آتش‌بس موقت وجود دارد و هم امکان صلحِ باثبات.

    در تحلیل فقهی و قرآنی، اگرچه کفار حربی در وضعیت دشمنی با جامعه اسلامی قرار دارند، اما فقهای اسلامی و مفسران بر این نکته اتفاق‌نظر دارند که «صلح» به عنوان ابزاری برای حفظ عزت، جلوگیری از خونریزی بی‌حاصل، و فرصت‌سازی برای تبلیغ دین، مشروط بر آن‌که به تثبیت کفر یا ذلت مسلمین منجر نشود، امری مشروع است. در واقع، همان‌طور که پیش‌تر به‌صورت ضمنی اشاره شد، صلح حدیبیه به عنوان الگوی برجسته سیره نبوی، فراتر از یک آتش‌بسِ تاکتیکی ساده بود؛ صلحی که در ادبیات دینی از آن با عنوان فتح قریب یاد می‌شود. این توافق فضایی را فراهم کرد که در آن، تقابل نظامی به «مواجهه فرهنگی و فکری» تبدیل شد و نتیجه نهایی آن، فتح مبین و گسترش خیره‌کننده اسلام و تضعیف موقعیت دشمن بود. بنابراین، اگر توافق به‌گونه‌ای باشد که فضای لازم برای تقویت بنیه‌های درونی جامعه اسلامی، دفع مفسده بزرگ‌تر یا جذب نفوس به سوی حقیقت فراهم شود، از نظر دینی می‌تواند در قالب «صلح» معنا و تحقق یابد، حتی اگر در بدو امر طرف مقابل «کافر حربی» باشد.

    تفاوت کلیدی در اینجا «ماهیت و نتیجه» توافق است. اگر توافق تنها برای توقف تیراندازی در یک بازه کوتاه و بدون دستاوردهای راهبردی باشد، به همان مفهوم «هدنه» یا آتش‌بس نزدیک‌تر است؛ اما اگر توافق به نحوی باشد که روابط را به شکلی معنادار تنظیم کرده و به حالت خصومتِ فیزیکی پایان دهد، حتی اگر ریشه اختلافات اعتقادی همچنان پابرجاست، چنین توافقی در دایره «صلح» قرار می‌گیرد. در واقع، صلح در منطق اسلام به معنای رسمیت بخشیدن به عقیده کفر یا عقب‌نشینی از ارزش‌های توحیدی نیست، بلکه به معنای پذیرش یک «وضعیتِ هم‌زیستی» برای رسیدن به اهداف بلندمدت الهی است.

    به عبارت دیگر، مشروعیت صلح با کفار حربی، تابع «مصلحت» و «عزت» است. چنانچه حاکم اسلامی تشخیص دهد که مصلحت عامه در این است که با پیمانی رسمی و پایدار، زمینه‌های جنگِ تحمیلی را از میان ببرد و فرصتِ بازسازیِ قدرت و تبیین معارف را فراهم سازد، این اقدام نه‌تنها جایز، بلکه در شرایطی رجحان می‌یابد. بنابراین، برخلاف تصور کسانی که روابط اسلام با کفار را به ابدیتِ جنگ گره می‌زنند، مبانی دینی به حاکم اسلامی دستِ باز می‌دهد تا میان گزینه‌های «آتش‌بسِ تاکتیکی» برای تجدید قوا و «صلحِ راهبردی» برای تثبیت قدرت و پیشبرد اهداف اسلام، بر اساس مقتضیاتِ زمان و قدرتِ جبهه حق، یکی را برگزیند. در نهایت، آنچه مرز میان «هدنه» و «صلح» را تعیین می‌کند، نگاهِ حاکم به آینده و نحوه بهره‌برداری از آن توافق برای اعتلای کلمة‌الله است؛ صلحی که هدفش رشد جامعه اسلامی و شکستنِ طوقِ دشمنی‌ها باشد، نه تنها مشروع است، بلکه از بالاترین تدابیرِ سیاسی در مکتب اسلام به شمار می‌آید.

    *بر اساس ادله شرعی، مفاد و ویژگی‌های قرارداد صلح و آتش بس با کفار چگونه باید باشد؟

    بر اساس ادله شرعی مستخرج از قرآن کریم، سیره رسول خدا(ص) و ائمه اطهار(ع)، قراردادهای صلح یا آتش‌بس با کفار، نه صرفاً متونی برای پایان جنگ، بلکه ابزارهایی برای تحقق عزت، مصلحت و پیشبرد اهداف دین هستند. اسلام هر توافقی را مشروع نمی‌داند؛ بلکه برای آن چارچوب‌های دقیق اعتقادی، اخلاقی و سیاسی ترسیم کرده است تا صلح یا آتش‌بس، وسیله‌ای برای تضعیف جبهه حق یا تثبیت کفر نباشد، بلکه در خدمت گسترش هدایت و تقویت جامعه مؤمنان قرار گیرد.

    مبنای هرگونه قرارداد باید مصلحت عامه مسلمین باشد؛ یعنی توقف درگیری تنها زمانی جایز است که منفعتی حقیقی و قابل دفاع برای اسلام و عموم مسلمین در آن نهفته باشد؛ مانند حفظ جان مؤمنان در اوج ضعف، تجدید قوا برای مقابله مؤثرتر، ایجاد فرصت تبلیغ و دعوت، یا جلوگیری از تحمیل خسارات سنگین بدون دستاورد. در غیر این صورت، صلح یا آتش‌بسِ بدون مصلحت، نوعی عقب‌نشینی موهوم تلقی می‌شود. قرآن در آیه 35 سوره محمد هشدار می‌دهد: «فَلَا تَهِنُوا وَتَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ» یعنی هنگامی که در موضع قدرت و برتری هستید، نباید از سر ضعف، دست صلح دراز کنید. بنابراین، حفظ عزت و برتری موقعیت اسلامی شرط نخست در مفاد و مشروعیت هر قرارداد است.

    همچنین در قراردادهای آتش‌بس (هدنه)، تعیین مدت زمان مشخص یک اصل فقهی محکم است؛ زیرا در فقه سیاسی اسلام، عقد دائم با کفار حربی معنا ندارد. تجربه تاریخیِ حدیبیه نیز مؤید همین نکته است؛ آن توافق، ده‌ساله بود و پس از آن، موقعیت مسلمانان به گونه‌ای دگرگون شد که دیگر نیازی به هدنه نبود. موقت بودن، علاوه بر جنبه حقوقی، جنبه راهبردی نیز دارد؛ زیرا امکان بازسازی، ارزیابی عملکرد طرف مقابل، و تصمیم دوباره بر اساس شرایط جدید را فراهم می‌سازد.

    از نظر متون شرعی، مفاد قرارداد باید صریح، شفاف و فاقد هرگونه ابهام یا بند قابل تفسیر به ضرر مسلمانان باشد. پیش‎تر اشاره شد که قرآن در آیه 58 سوره انفال به حکومت اسلامی دستور می‌دهد که اگر نشانه‌های خیانت در طرف مقابل مشاهده شد، پیمان را علنی و آشکار فسخ کند؛ یعنی تنظیم قرارداد باید به گونه‌ای باشد که در صورت نقض آن از سوی دشمن، حق و موقعیت مسلمانان محفوظ بماند، نه معلق در تفسیرهای فریب‌کارانه یا حقوقیِ دشمن.

    همین‌طور هیچ شرطی در قرارداد نباید مخالف کتاب و سنت باشد؛ قاعده فقهی «کُل شرط خالَفَ کتاب الله فهو باطل» بر این اصل تأکید دارد. در صلح حدیبیه، وقتی مشرکان شرط کردند که زنان مسلمانِ مهاجر باید بازگردانده شوند، آیه 10 سوره ممتحنه نازل شد و آن بند را لغو کرد، چون بازگرداندن زن مؤمن به محیط کفر، نقض حق الهی انسان بود. از این رو، حاکم اسلامی حتی اگر برای تحقق مصلحت کوتاه‌مدت حاضر به امتیاز ظاهری باشد، حق ندارد در مفاد قرارداد از اصول دین، حق حیات مؤمنان، یا سرزمین‌های اسلامی را تخطی کند.

    قرارداد باید سازوکارهای نظارتی، اطلاعاتی و امنیتی دقیق داشته باشد تا مانع استفاده دشمن از فضای صلح برای تجهیز، جاسوسی یا انجام شبیخون شود. اسلام صلح را جای غفلت قرار نمی‌دهد؛ بلکه آن را مجالی برای تثبیت قدرت، بازسازی توان و مراقبت دائم بر رفتار دشمن می‌داند. همان‌گونه که صلح حدیبیه هرگز به معنای تعطیلی تدبر و مراقبت مسلمانان نبود، بلکه زمینه‌ای شد برای گسترش نفوذ و آمادگی نظامی در سکوت.

    از دیدگاه شرع، قرارداد صلح یا آتش‌بس نباید رنگ پذیرش باطل یا تثبیت کفر به خود بگیرد. هدف آن تنها مدیریت موقت یا راهبردیِ صحنه نبرد برای رسیدن به اهداف الهی است، نه معامله بر سر اصول. حذف عنوان «رسول‌الله» از متن صلح‌نامه حدیبیه، هرچند ظاهراً امتیازی به مشرکان بود؛ اما در عمق خود هیچ آسیبی به شأن نبوت نزد مسلمانان وارد نکرد و نهایتاً راه را برای گسترش عظیم اسلام باز کرد. چنین هوشمندی نشان می‌دهد که قراردادهای اسلامی، حتی در جزئیات، باید طوری تنظیم شوند که با وجود ظاهر نرم یا امتیازدهی مقطعی، در نهایت به عزت، اقتدار و اعتلای کلمه‌الله بینجامند.

    *اینکه فرمودید آتش‌بس با دشمن باید متناسب با «مصلحت» جامعه اسلامی باشد، مراد از «مصلحت» چیست؟

    در اینجا مقصود از «مصلحت»، منفعت‌طلبی شخصی یا سیاسیِ کوتاه‌مدت نیست، بلکه آن مصلحتی است که در منطق فقهی و سیاسی اسلام به‌عنوان معیار تشخیص «بهترین و مفیدترین راه برای حفظ دین، حفظ جان مؤمنان، پاسداری از کیان امت اسلامی و تأمین آینده جبهه حق» به کار می‌رود. پیش‌تر هم اشاره شد که وقتی گفته می‌شود آتش‌بس باید متناسب با مصلحت جامعه اسلامی باشد، یعنی این تصمیم باید بر پایه سنجش دقیقِ پیامدها و با نظر به اهداف بلندمدت اسلام اتخاذ شود، نه بر اساس هیجان، ترس، یا سود یا منفعت موقت و یا لحظه‌ای. در این معنا، مصلحت در حقیقت نوعی عقلانیت دینی و راهبردی است که می‌سنجد آیا ادامه جنگ به تضعیف شدید جبهه حق، نابودی نیروهای مؤمن، گسترش خسارت‌های جبران‌ناپذیر، یا فتنه‌ای بزرگ‌تر می‌انجامد یا نه؛ اگر چنین باشد، توقف موقت درگیری می‌تواند خود عین مصلحت باشد، چون راه بقا را برای ادامه مسیر حق حفظ می‌کند. از همین روست که در سیره معصومین(ع) نیز گاهی صلح یا آتش‌بس، نه از سر عقب‌نشینی، بلکه برای صیانت از اصل اسلام، حفظ هسته مؤمنان و آماده‌سازی برای مرحله‌ای برتر از مبارزه پذیرفته شده است.

    مصلحت همچنین می‌تواند به معنای فراهم‌کردن فرصت بازسازی و تجدید قوا باشد؛ یعنی جامعه اسلامی در دوره‌ای که جنگ توان جسمی و یا حتی روحی آن را فرسوده کرده، با یک آتش‌بسِ سنجیده بتواند نیروهای خود را سامان دهد، آسیب‌ها را جبران کند و با آمادگی بیشتر به میدان بازگردد. مضاف بر این، یکی از مهم‌ترین جلوه‌های مصلحت، گشودن میدان برای تبلیغ و تبیین حقیقت است؛ زیرا در فضای جنگ، امکان شنیده‌شدن پیام حق کاهش می‌یابد، اما در دوران آرامش یا آتش‌بس، زمینه برای روشنگری، جذب دل‌ها و نفوذ فرهنگی فراهم‌تر می‌شود. همچنین مصلحت می‌تواند در حفظ جان غیرنظامیان، جلوگیری از خسارت‌های گسترده به زیرساخت‌ها، مدیریت بحران داخلی، دفع فتنه بزرگ‌تر با پذیرش مفسده کوچک‌تر، و حتی تغییر دادن زمین بازی از عرصه نظامی به عرصه‌های سیاسی، اقتصادی یا فرهنگی معنا پیدا کند. به همین دلیل، قواعدی مانند «تقدم اهم بر مهم» و «دفع افسد به فاسد» دقیقاً در همین افق فهم می‌شوند؛ یعنی اگر دو راه پیشِ رو باشد و یکی زیان کمتر ولی نتیجه‌ای پایدارتر و بهتر برای اسلام و مسلمین داشته باشد، شرع به همان راه عقلانی‌تر و سودمندتر حکم می‌کند. بر این اساس، مصلحت در قرارداد صلح یا آتش‌بس، به معنای انتخاب راهی است که در مجموع، عزت اسلام، بقای امت، حفظ توان دفاعی، امکان تبلیغ دین و آمادگی برای آینده را تأمین کند؛ و تشخیص آن نیز در نهایت بر عهده ولی فقیه است که با اتکا به مشورت کارشناسان و شناخت دقیق شرایط واقعی جامعه و دشمن صورت می‌گیرد.

    *با توجه به لزوم رعایت «عزت» جامعه اسلامی از سوی مسئولین حکومت اسلامی، آیا اساسا مذاکره و آتش‌بس زیر سایه تهدید و ذلت، مشروع است؟

    در اندیشه سیاسی اسلام، اصل عزت به عنوان یک قاعده بنیادین و تغییرناپذیر است؛ چنان‌که خداوند در قرآن کریم می‌فرماید: «وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ» (سوره منافقون، آیه 8). بر این اساس، مسئولان حکومت اسلامی وظیفه دارند در تمامی تصمیم‌های سیاسی و نظامی، از هر اقدامی که به تحقیر امت اسلامی بینجامد یا پذیرش برتری بیگانگان را رقم بزند، به‌طور جدی پرهیز کنند. در نتیجه، اگر ماهیتِ مذاکره به گونه‌ای باشد که در عمل به معنای تسلیم محض، پذیرش ذلت یا تثبیت سلطه دشمن بر مقدرات جامعه اسلامی تلقی شود، چنین توافقی از نظر مبانی قطعی قرآنی و فقهی به‌ویژه با تکیه بر قاعده «نفی سبیل» که می‌فرماید: «لَن یَجْعَلَ اللّهُ لِلْكَافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً» (سوره نساء، آیه 141) مشروعیت نداشته و مردود است.

    با این حال، باید میان «مذاکره از سرِ ذلت» و «مذاکره از سرِ حکمت» تفکیک قائل شد. در منطق اسلامی، صرفِ وجود تهدید یا فشارِ دشمن، به معنایِ ذلت‌بار بودنِ مذاکره نیست؛ چه بسا در میدان‌های دشوارِ سیاسی و نظامی، حکومت اسلامی با وجود فشارهای سنگین، برای دستیابی به مصلحت‌های راهبردی‌تر مانند حفظ جان مردم، بازسازیِ توانمندی‌های دفاعی، یا تغییرِ هوشمندانه صحنه نبرد، وارد گفت‌وگو شود. در چنین شرایطی، اگر توافق با حفظ کرامت، استقلال و اقتدار جامعه اسلامی همراه باشد، این اقدام نه تنها نشانه ضعف نیست، بلکه جلوه‌ای از تدبیر سیاسی، مدیریت بحران و خردورزیِ حاکم اسلامی برای تأمینِ مصلحت‌های بزرگ‌تر است. سیره پیامبر اکرم(ص) در صلح حدیبیه، تابلوی گویایی از همین واقعیت است؛ اگرچه برخی مفاد در ظاهر ممکن بود امتیازی برای دشمن به نظر آید، اما ساختار کلیِ توافق به‌گونه‌ای مدیریت شد که نه تنها هویتِ مستقلِ جامعه اسلامی حفظ شد بلکه سلطه مشرکان بر مؤمنان پدید نیامد و فرصتی بی‌نظیر برای نفوذ فکری اسلام ایجاد شد.

    بنابراین، معیار اصلی برای مشروعیت یا عدم مشروعیتِ مذاکره و آتش‌بس در سایه تهدید، «ماهیت و نتیجه» آن است، نه صرفِ وقوعِ تهدید. چنانچه توافق به‌گونه‌ای تنظیم گردد که استقلال و عزتِ جامعه اسلامی محفوظ بماند، حق حاکمیت مسلمانان مخدوش نشود و در نهایت منجر به تقویت جبهه حق و تأمین مصالح امت گردد، این روند با اصل عزت منافاتی ندارد. اما در نقطه مقابل، اگر شرایط قرارداد به‌نحوی باشد که مسلمانان را در موضع تحقیر، وابستگی، یا تسلیمِ بی‌چون‌ و چرا قرار دهد، چنین مذاکره‌ای با مبانی دینی در تضاد است و حتی در شرایط که تهدید وجود ندارد هم پذیرفتی نیست. هنرِ حکومت اسلامی این است که در اوجِ تهدیدها، میان «مقاومت عزتمندانه» و «نرمش قهرمانانه» برای رسیدن به اهداف بلندمدتِ الهی تمایز قائل شود؛ به گونه‌ای که حتی در لحظاتِ عقب‌نشینیِ تاکتیکی نیز، پرچم عزت و استقلالِ امت همچنان برافراشته باقی بماند.

    * با توجه به نقض عهدهای مکرر آمریکا و رژیم صهیونی، آیا دو آتش بسی که در دو جنگ اخیر صورت گرفت، از قبیل«ان جَنحوا لِلسّلم فاجنَح لها» بود و یا از نوع «وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیَانَةً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلَى سَوَاءٍ  إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْخَائِنِینَ»؟

    در اندیشه سیاسی اسلام، مواجهه با دشمنان پیمان‌شکن و جبهه استکبار، بر دو منطق قرآنی استوار است که ظاهرشان متفاوت؛ اما در عمق، هم‌افزا محسوب می‌شوند. فهم مرز میان این دو منطق، جوهرۀ بصیرت انقلابی و سیاست حکیمانۀ اسلامی را شکل می‌دهد.

    منطق نخست، منطق «اِتمام حجت» و «صلح‌طلبی عزت‌مندانه» است؛ آنجا که خداوند می‌فرماید: «وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا» این آیه، اصل بنیادی اسلام در اجتناب از جنگ و نشان دادن رویکرد صلح‌طلبی را تبیین می‌کند. اگر دشمن به اضطرار یا به طمع به سمت صلح گرایش نشان دهد، حکومت اسلامی با پذیرش صلح، سبب اِتمام حجت و حفظ عزت می‌شود. اما این صلح هرگز به معنای سازش ذلت‌بار یا دست کشیدن از اصول نیست؛ بلکه صلحی است که در آن عزت مؤمنان و مصلحت راهبردی جبهه حق محفوظ مانده و میدان به نفع آرمان‌های امت اسلامی تغییر کند.

    در کنار این منطق، قرآن منطقِ دیگری را مطرح می‌کند که مکمل صلح‌طلبی است: منطق «هوشیاری مقابل خدعه و خیانت»؛ «وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیَانَةً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلَى سَوَاءٍ» این آیه، هر گونه ساده‌انگاری یا خوش‌بینی افراطی را منع می‌کند. دشمنی که سابقۀ نقض عهدهای مکرر و بهره‌برداری ابزاری از آتش‌بس برای تجدید قوای نظامی دارد، دیگر سزاوار اعتماد و خوش‌بینی نیست. در اینجا «خوفِ خیانت» برآمده از تجربه تاریخی و شناخت دقیقِ رفتار دشمن است؛ نه فرضی خیالی یا سوءظن بی‌مورد. وظیفه حاکم اسلامی در چنین موقعیتی آن است که قبل از غافل‌گیری، عهد شکسته‌شده را با صراحت و عدالت کنار بگذارد و وضعیت را شفاف و با عزت اعلام کند.

    مرز میان این دو منطق، در واقع بر پایه تجربه تاریخی، شواهد میدانی و تحلیل کارشناسی تعریف می‌شود. وقتی آتش‌بسی در میانه نبرد پیشنهاد می‌شود، باید با دقت بسنجیم، آیا این توافق فرصتی برای تبیین حقانیت و حفظ جان مظلومان است یا ابزاری برای خلع سلاح جبهه مقاومت و تجدید قوای دشمن؟ اگر دشمن با هویت «پیمان‌شکنی» و سابقۀ نقض عهد ظاهر شده، منطق قرآن اجازه اعتماد مجدد نمی‌دهد و باید از تکرار اشتباهات تاریخی خودداری کرد. لذا نباید ساده‌اندیشی کرد و کرنش دشمن را از نوع اول دانست، بلکه تجربه نشان از تحقق نوع دوم دارد.

    هرگونه آتش‌بس یا توافق در جنگ‌های معاصر را فقط در پرتو این دو معیار می‌توان تحلیل کرد. اگر شواهد بر فریب و آماده‌سازی دشمن برای حمله شدیدتر دلالت دارد، پذیرش صلح نه تنها یک خطای راهبردی بلکه خلاف موازین شرعی است اما اگر توافق، ضمن حفظ آمادگی و اقتدار، موجب حفظ جان مردم و تقویت موقعیت اسلام باشد، نمود حکمت و مصلحت است.

    این امر مهم بر دوش حاکم اسلامی و رهبر مسلمین است که با توکل بر خدا، بصیرت و مسئولیت‌شناسی و نیز بررسی دقیق قرائن و شواهد و با رعایت حکمت، عزت و مصلحت تصمیم نهایی را اتخاذ کند. گاهی لازم است دستِ دشمن را که برای صلحِ دراز شده، با احتیاط فشرد و گاه باید با صلابت و شفافیت، پیمان خیانت‌آمیز را کنار گذاشت و بر طبل مقاومت کوبید. هدف غایی نه صرفاً جنگیدن و نه صرفاً صلح، بلکه تحقق اعتلای کلمة الله، تقویت عزت امت اسلامی و حفظ امنیت جامعه مسلمین در برابر هرگونه ظلم و تعدی است.

    خبرنگار: زهرا شریعتی

    انتهای پیام/

     

    ارسال نظر

    خانه اکتشاف ذخیره‌ها تنظیمات